جدیدترین کتب
خانه 10 آموزش زبان 10 اصطلاحات کاربردی با فعل put

اصطلاحات کاربردی با فعل put

اصطلاحات کاربردی با فعل  put

 Put up with somebody/something  =To tolerate, to accept something/someone unpleasant in a patient way.

 تحمل کردن، ساختن با، کنار آمدن با، تاب آوردن

 I don’t know how she puts up with his behavior.

  نمی‌دونم چجوری رفتار اونو تحمل می‌کنه.

 For many years, Barbara put up with her husbands annoying behavior. Finally she decided to leave him.

 باربارا سال‌های زیادی رفتار آزار‌دهنده همسرش را تحمل کرد. سرانجام تصمیم گرفت اونو ترک کنه.

………… …………

 I don’t know how Len puts up with his mean boss every day.

 نمی‌دونم لن چجوری رئیس خسیسش رو هر روز تحمل می‌کنه.

 The employee was fired because his boss could not put up with his mistakes any longer.

 رئیس چون نمی‌تونست بیش از این اشتباهات کارمند رو تحمل کنه، اونو اخراج کرد.

 While I’m studying, I can’t put up any noise or other distractions.

 وقتی درس می‌خونم، نمی‌تونم سروصدا یا دیگر مزاحمتها رو تحمل کنم

………… …………

 Put something up  = To lift, to raise.

 (جدا شدنی) بلند کردن، بالا بردن, (قیمت) افزایش دادن، بالا بردن، اضافه کردن

 Please put your hand up if you have never studied English grammar before.

  اگر قبلا هرگز گرامر زبان انگلیسی نخوندید، لطفا دستهاتون رو بلند کنید.

 My landlord’s threatening to put the rent up by $20 a week.

 صاحبخانه‌ام مرا به افزایش اجاره بها تا مبلغ بیست دلار در هفته تهدید کرد.

………… …………

 Put something up  = To construct, to erect.
 (جدا شدنی) برپا کردن، نصب کردن، ساختن، زدن

 The construction company is tearing down that old office building in order to put up a new one.

  شرکت ساختمانی داره اون ساختمان اداری قدیمی رو می‌کوبه تا به جای آن ساختمان جدیدی بسازد.

 Put up a building/fence/memorial/tent.

 بنا کردن یه ساختمان/حفاظ/بنای یادبود/زدن چادر.

………… …………

 Put something together = To assemble.

 (جدا شدنی) (قطعات) مونتاژ کردن، سرهم کردن، کنار هم گذاشتن

After the teenager took the broken video game apart and fixed it, he was unable to put it back together again.

  بعد از اینکه نوجوان دستگاه شکسته بازی ویدیوئی رو از هم باز و تعمیر کرد، دوباره نتونست اون رو سرهم کنه و ببنده.

 Todd followed the directions on the box but he couldn’t manage to put the bicycle together properly.

 تاد دستورالعمل‌های روی جعبه رو انجام داد اما نتونست قطعات دوچرخه و خوب سوار هم کنه.

………… …………

Put out  = To extinguish, to cause to stop functioning.
 (جدا شدنی) خاموش کردن

 

No smoking is allowed in here. Please put out your cigarette.

  سیگار کشیدن اینجا مجاز نیست. لطفا سیگارتون رو خاموش کنید.

 The fire fighters worked hard to put the brush fire out.

 آتش‌نشانان سخت تلاش کردند تا آتش‌سوزی بوته‌زار رو خاموش کنند.

 Please put out the light before you leave.

 لطفا قبل از رفتن چراغ رو خاموش کنید.

………… …………

 Put one’s foot in  = To say or do the wrong thing
 خیط کاشتن، دسته گل آب دادن، اشتباه لپی کردن،

I really put my foot in it when I forgot my friend’s birthday and didn’t buy her anything.

  واقعا دسته گل آب دادم که روز تولد دوستم رو فراموش کردم و واسش چیزی نخریدم.

 Fred really put his foot in it when he called his supervisor by the wrong name.

فرِد واقعا دسته گل آب داد وقتی اسم رئیسش رو اشتباهی گفت.

………… …………

 Put someone on  = To mislead by joking or tricking.
 (جدا شدنی) دست انداختن، کلک زدن

 Jack can’t be serious about what he said. He must be putting us on.

  حرفهای که جک نمی‌تونه جدی باشه. احتمالا ما رو دست انداخته است.

 Don’t worry. I wouldn’t expect you do all that work by yourself. I’m just putting you on.

 نگران نباش، انتظار ندارم که تمام کار رو خودت به تنهایی انجام بدی. فقط داشتم باهات شوخی می‌کردم.

درباره ی علیرضا امیری

علیرضا امیری مدرس و مترجم زبان انگلیسی و نویسنده تریگر پی ان یو

همچنین ببینید

آموزش زبان انگلیسی با فیلم و سریال دوزبانه شماره ۲

نظرتان را بگذارید؟

avatar
  عضویت  
مطلع شدن از
error: متاسفیم.امکان این عمل وجود ندارد.